تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• شهریور 1387
• مرداد 1387
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

غریبانه شنبه بیست و نهم مهر 1385 23:0
رقص قطرات باران٬نیمکتی خالی در جایی که صدای پای فرار یا باز شدن چتری بر فراز چارچوب خالی جمجمه ها می آمد و دوستی که چترش را در زیر روپوش اش پنهان کرده بود تا همدردی اش را اثبات کند و فکر کردن به فکر نکردن و دانه های آب که از مو ها و پلک ها دست آخر از چشمان به زیر می غلتید و سکوتی مشحون از سخنان بین من و دوستم و مسافتی دراز تا خانه هایمان و ما که همچنان به فکر نکردن می اندیشیدیم...

وداعی که سخت بود و منی که در تنهایی ـ که هولناک است و زیبا ـ ترس و لرز می خواندم.سرما بدنم را لرزاند تا از شب نترسم و به زیبایی اش دل خوش کنم.روزم در آن لحظه از شب به پایان رسیدتا بوی سیگار که در تنم جا خوش کرده بود طعم دلپذیر فلسفه را برایم زنده نگاه دارد.

فلسفه فلسف فلس فل ف ...!!!

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
برای استاد محمد رضا شجریان چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 22:39
استاد!

عطش خواب های بی رویایم به لبریز سر چشمه ی بی دریغ وجودت سیراب اسطوره شد.آوایت ندای مهربانی، آوازت جاودانی تکاپوی انسانیت ،"نگاهت شکست ستمگری"، دستانت قدرت  محض  شدن...

نه نمیتوانم، هرگز نتوانسته ام آن چنان که رعشه ی قلبم دوستت دارم را فریاد می زند،واژگان را به خدمت قلمم در آورم.نمیتوانم استاد.

حرمت ات را به ضعف قلمم هرگز نمی شکنم!ای خاک پایت تمامیت زندگی من!

استاد!

دستکت بوسم بمالم پایکت...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
روزمرگی سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 23:57
امروز صبح هوا عالی بود.نیم ساعت قدم زدن در پارک و جایی که هیچ کس نبود خیلی چسبید.فکر کردن به هیچ جز مخفی کردن سیگارم از چشم پاسبانان در آن هوای دلکش!

پرسپولیس هم که مساوی کرد  وبه صدر نرسید.چون هنرمند هر جا رود قدر بیند و در صدر نشیند!

فردا هم قرار است یک مطلب در مورد یک نفر بنویسم که ...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 23:51
چند روز پیش در محل کارم به یکی از همکارانم که سخت مذهبی است گفتم:شما غرق در اوهام هستید!

جواب جالبی گرفتم که ساعات زیادی ذهنم را مشغول کرده بود.او گفت : این شمایید که زیاد غرق در واقعیت هستید.راست می گفت من زمانی که عاشق بودم به همه چیز فکر می کردم جز امر واقع.

او هم یک نوع دیگر از عاشق است.اما به نظر من بالاترین عشق ها عشق به انسان است.ولی من مذهبی نیستم.

آیا خدایی هست!؟

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
ابدیت پنجشنبه بیستم مهر 1385 0:31
آبگینه ها در برابرم ابدیت در انتظارم و تیشه ای بر گرده ام . آن سوی آیینه ها پنجره ای نیمه باز رو به هوایی آبی.برای رسیدن به آن سوی پنجره ـ آن هوای دل نشین ـ از آیینه باید گذشت از ابدیتی که دوست میدارمش نیز.چاره ای بباید.تیشه به دستانم قفل شده است.

آسوده می شوم که دیوانگی به سراغم آمده است.تیشه را به آرامی روی زمین می گذارم و طولانی ترین خواب دنیا را آرزو می کنم...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
میلاد سه شنبه هجدهم مهر 1385 1:23
سلام غول زیبای آزادی!

پس از گذشت سال ها اینک در این روزگار سرد بازدم گرمت را نیازی دوباره هست.پدر مهربان صلیب دوستی!از ژرفنای بند از عمق نفرت از سلسله جبال خشم از جایی که فقط مرگ را عدالتی به تصور مفهوم است صدایت می زنم سخن بگوی.

می دانم اگر بشنوی می آیی و اگر بیایی خون در رگ ها سرخ تر و برق در چشمان درخشان تر خواهد شد و آتش خشم سر انجام دود می شود و به هوا می رود درست مثل دود زیبای خاکستری رنگ سیگارت!

ارنستو چه گوارای کبیر!                 تولدت مبارک!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
زایش تراژدی دوشنبه هفدهم مهر 1385 0:15
رودخانه ای آرام به زندگی است و درختی با برگ هایش به رقص.شب به ستاره هایش می نازد و روز به آفتابش.سیب همچنان بر سر جاذبه باوران می افتد و له می شود.زمان هم به حرکت است و زنان چونان همیشه یارای توالد و بقا.من اما...

من اما در این تراژدی در پی یافتن خاکی گرم در کمک به رویش لاله های باژگون بر سر تابوت خویش زار می گریم.من اما در دوری از انسان به پایان این نمایشنامه ی تلخ می اندیشم.من اما شاید در این نقش به دست عروسک گردان افتاده ام.

اینک من از انسان دوری گزیده ام...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
روزگار من شنبه پانزدهم مهر 1385 0:32
من در گلدانی نشسته ام فارغ از همه آب های جهان که لب طاقچه ی مرگ از اضافات ته لیوان انسان های لولیده در چارچوب اتاق تغذیه ام می کنند من در فراسوی نیک و بد عاقبت عادت می شوم و از یاد می روم...

این چنین می گذرد روز و روزگار من!

توضیح اینکه یه نفر که خیلی برام عزیزه قبلا اینو خونده بود!!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
معادله چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 23:35
از همزیستی مسالمت آمیز ژان پل سارتر با دو بوار تا فسخ عزیمت جاودانه ی شاملوی کبیر با آیدا در مسلخ بی اعتبار خلقت بی راهه ایست.

نیچه گفت:در موردش هر چه بگویید درست است.من میگویم رویای عشق فسخ معادله ی ((زن))است.این معادله ی چندمجهولی پیچیده!!

دوری از زنان و زمان.این است تصمیم قاطع جسمانی ام.زنان شایسته ی ترحم اند...

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
سه شنبه یازدهم مهر 1385 22:38
ای قرنهای آینده اینک قرن من تنها و بی قواره بر کرسی اتهام نشسته است.قرن من نیکو کار می بود اگر انسان دشمن سفاکی نمی داشت که از عهد ازل در کمینش نشسته است.جانور موذی بی مویی که نامش انسان است.

یک و یک می شود یک.اینست راز ما.من برای دفاع مشروع و حفظ جان خود جانور را غافلگیر کردم و کوبیدم.یک انسان افتاد.در چشمان محتضر او جانور را دیدم که همچنان زنده بود و آن من بودم.

این طعم گس بی مزه طعم قرن من است.ای قرن های خوشبخت  شما که با نفرت های ما آشنا نیستید ما را تبرئه کنید.قرن سی ام جواب نمی دهد.شاید که پس از قرنها قرنی نباشد.شاید که بمب روشنی ها را خاموش کرده باشد.همه خواهند مرد.چشمها قاضی ها زمان و آنوقت شب می شود.

ای دادگاه شب تو که بودی و خواهی بود و هستی بدان که من بوده ام...

بر گرفته از نمایشنامه ی "گوشه نشینان آلتونا"از ژان پل سارتر

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
سه شنبه یازدهم مهر 1385 0:55
لبخنده ای شکفت از لبانش از پس نگاه پاک من.
صاعقه ای جهید از مردمکانم _ شادمانی وضوح سپیدار دندان ها در حرکت افقی لب هایش _ و آستین زندگی در کارزار عشق و اشک نمینه شد.
یکتایی بود و نبود آشکاره تر گشت و تجویز قلب من تکان تکان دهان او شد.
لحظه ای کوتاه حتی قبل از تکامل اولین حلقه ی پیر عشق گذشت.
بادام چشمانش تلخ تر از همیشه در ذائقه ام نشست و دیگر بوی هیچ میوه ای از او به مشامم پدیدار نشد.
اکنون خرمالوی رسیده ی اندامش به رسمیتی تمام دهان کسی که نمی شنشاسمش را خشک     می کند!
ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
آفـتــــــــــــــــــــــــاب دوشنبه دهم مهر 1385 0:13
من از انعکاس نور آفتاب ـ این دلیل بی بدیل ـ در چشم انسان ها می ترسم از این رو هیچ گاه در نگاه شخصی خیره نمی شوم.

من در طوفان خلوت ـ سپیده دمان ـ رو به شرقاشرق خویش می ایستم و آفتاب را فریاد می زنم تا شاید این کار صدایم را خفه و نگاهم را کور کند.آن طرف تر هیچ صدایی از آن درختی که کاشته اند نمی آید.

بادی تند سکوت ملال هایم را می شکند و رازی سرخ به میان می آید...!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
گزینه یکشنبه نهم مهر 1385 1:14
دوستی می گفت انسان را سه زندگی باید:برای خواندن برای لغزش و برای زندگی.من می گویم زندگی را سه انسان باید:مرد وبرده ونویسنده.

من گزینه ی دیگری اختیار می کنم...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
سیگار شنبه هشتم مهر 1385 0:44
من تنها یک خواهش از انسان دارم:

دود سیگار مرا تحمل کنید...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
شنبه هشتم مهر 1385 0:39
کاغذ های سفید به  دورم پراکنده است.من بین انها به دنبال خودکار گمشده ام می گردم.

کاغذ ها گرداگردم پراکنده است!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |