تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• شهریور 1387
• مرداد 1387
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

یه شعر از سید علی صالحی یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 0:1
سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز دوری گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند

با این همه طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

نه این دل ناماندگار بی درمان!

سلام حال همه ی ما خوب است

اما تو                                             

                             باور نکن...

*******************

 چرا تهران برف نمیاد؟!!!!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
شغل جدیدم چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 23:40
ورودم به دنیای خبرنگاری را به خودم تبریک عرض مینمایم!

محل کارم خیابوناست!اسم جایی که براش کار میکنم کنشگرانه.سایت خبری تحلیلی جامعه ی مدنی ایران.

فعلا همینجا هستم تا بعدا ببینم چی میشه.لینکشم گذاشتم.

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 0:57
این روزا سرم خیلی شلوغه دارم شغلمو عوض می کنم به شغلی که خیلی دوسش دارم.از محمد و ازآسیه امینی عزیز به خاطر همه ی زحمتایی که کشیدن مرسی!!

دیالوگ آخر فیلم دو زن یادتون هست!؟

"وای من چقدر کار دارم..."

****************

زنان و مردان سوزان

 هنوز دردناک ترین ترانه هایشان را نخوانده اند

سکوت چه سرشار است

سکوت تلخ از انتظارچه سرشار است...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
سرگذشت من جمعه نوزدهم آبان 1385 22:39
گستره ای به فراخناکی هیچ به نام دنیا

چار دیواری بزرگی به نام زمین

سیم خاردارهای آهنی به نام مرز

گربه ی بد ترکیبی به نام ایران

شهر کثیفی به نام تهران

موجود دو پایی به نام انسان

گره سختی به نام زن!

اسم ناهم گونی به نام ایمان

اتفاق نا هم گونی به نام عشق با پایان تلخ اش

مفاهیم شیزینی به نام های فلسفه و سیگار

                                                        وفرجامی خوش به نام مرگ!!

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
چهارشنبه هفدهم آبان 1385 0:2
بام آرزویم یه اس ام اس فرستاد برام که دلم نیومد نزارمش اینجا:

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد...

آخ که چه نازنینه این پسر!

********

مسعود_آرامش مطلق پر شیطنت _ از تبریز داره میاد پیشم.میدونم که میتونه منو از این بی حوصلگی در بیاره.حاج آآآآآآ منتظرتم!!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
نمیدانم! دوشنبه پانزدهم آبان 1385 0:41
یورش نا به هنگام آه مجال نوشتنم نمی دهد...

آه.

نه! نمیدانم چه بنویسم.در این روز های ابری نزدیک ترین دوستم را از دست داده ام...سایه ام را!

نه نشد.نمیدانم !!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
تولدی دیگر! یکشنبه چهاردهم آبان 1385 1:8
امروز به یه تولد دعوت شده بودم تولد رویا.۱۴ نفر تو یه کافی شاپ کوچک.وقطعه ای از نمایش امروز:

صحنه:یک میز پر از خوردنی و نوشیدنی.۷ نفر یک طرف ۶ نفر طرف دیگر و رویا(نقش اول)آن سر میز.

نفر اول:رویا جان تولدت مبارک!

نفر دوم:رویا جان تولدت مبارک!

وهمینطور تا نفر دوازدهم تا نوبت به من که نفر سیزدهم نمایش بودم رسیدکه شعر شاملو رو زمزمه می کردم:"بگذار برخیزد مردم بی لبخند":رویا جان تولدت مبارک!

نفر چهاردهم(رویا):مرسی!

همه دست میزنند و شمع ها فوت می شوندو کیک بریده!

نمایش به پایان می رسد و تراژدی آغاز می شود...

******************

تا حالا به تکرار فکر کردین؟روز ماه سال و تولدی دیگر!!

راستی رویا جان تولدت مبارک!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
غم نان چهارشنبه دهم آبان 1385 23:9
یه شعر از بامداد:

از دست های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش سخن ها میتوانم گفت

غم نان اگر بگذارد!

**********

از محیط کارم خسته شدم.از تحمل آدمایی که برای وقت گذرانی میان خرید میکنن.از خودم که اون محیط رو به خاطر پول تحمل میکنم.

میخوام شغلمو عوض کنم.میخوام بخونم میخوام بنویسم میخوام یه خورده استراحت بکنم...

غم نان اگر بگذارد!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
خسته ام چهارشنبه دهم آبان 1385 2:40
خیلی خسته ام.خسته ی جسمی.شکر خدا!!!خسته گی روحی هم که همیشه هست.یه کتاب تازه گرفتم از کتاب فروشی ای که خیلی دوسش دارم.اسم کتاب "لالایی با شیپور"ه.گزین گویه ها و ناگفته های شاملوی بزرگ تا لیف ایلیا دیانوش و انتشارات مروارید.

کاشکی شاملویی شاملویی شاملویی...

دارم باران عشق رو گوش می دم.شاه کار چشم آذر رو و می رم که بخوابم.

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
برای اکرم شنبه ششم آبان 1385 0:1
چه زمانی بود نمیدانم .چه احساسی بود.چه زندگی از کدام مرگ بود از کدام دیار بود و باز نمی دانم.چه چتری زیر کدام باران بود زیر کدام ابر تیره بود که روشنی را در زمانی کوتاه هدیه ام داد.چه فکری در کداممان بود در کداممان؟ چه جنسی از کدام ارتباطمان بود؟چه خنده ای از کدام دهان و چه اشکی از کدام چشم بود؟ و من هنوز نمیدانم.چه موجی از کدام دریا؟چه انسانی از کدام جهان که امروز سال شمار قلبش در حرکتی معکوس یک بار دیگر تکان خورد؟

تولدت مبارک!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
زنان پنجشنبه چهارم آبان 1385 1:15
زنانی که دست کم در ایران زندگی می کنند از آن جهت که احساس می کنند ـ و نه حتی درک ـ که در قانونی نا خوانده در حق آنان اجحاف می شود یا حقوقی از آنان پایمال می شود خود را صاحب حق می دانند و در صدد دفاع از خود و آن حقوق ندانسته بر می آیند.این احساس به آنان اعتماد به نفسی کاذب می دهد و از این رو به جهت عدم قدرت در کنترل خود و نفس خود نه تنها موفق نمی شوند که چیزی که در وجودشان هست نیز از دست می دهند و آن آگاهی به زنانگی خویش است.بنا بر این در روابط اجتماعی شان متزلزل شده و همه ی مسیرها به سمتی غلط پیش می رود و نا هنجاری هایی حد اقل از این نوع در اجتماع رخ می دهد.

آگاه بودن از این ناهنجاری چیزی است که فقط از عهده ی استثنا های موجه بر می آید .

آیا تصوریست محال؟!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
چهارشنبه سوم آبان 1385 1:51
شاید ننوشتن خیلی چیزا برا ی خودم سخت تر از همه باشه ...

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |