تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• شهریور 1387
• مرداد 1387
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 10:10
پشت میز نشسته بودم و مشغول بازخوانی یه مطلب بودم. ولش کن اصلا. حوصله ی نوشتن مطلب ندارم...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
تناقض شنبه بیست و هشتم مهر 1386 2:39
در حق دست کم یک نفر بدی کردم و این درد سخت مرا می آزارد... ایمان پاک نهاد(مضراب) :
در کافه سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:54
یک فنجان اسپرسو

یک فنجان شیر

یک زیرسیگاری

یک لیوان آب توت فرنگی

یک بشقاب اسنک مخصوص

دو بسته سیگار

یک چراغ دیواری که دود را از خود عبور می دهد

دو تا آدم که با هم حرف می زنند

یک گارسون میانسال

کرکره ی پنجره ای که یک بار باز و یک بار بسته می شود

چند جمله:

«هیچ چیز قطعی نیست. پس عدم قطعیت هم قطعی نیست.»

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
جمعه بیستم مهر 1386 21:55
قدری عشق

 

قدری دروغ

 

صبر کن...

 

می خواهم به هم ات زنم!

 

قطعه شعری از شهریار گلوانی

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
دیدار روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی سیاسی با فرحبخش پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 18:41
گزارشم از دیدار که در سایت کانون زنان ایرانی منتشر شد:

 

"هوشنگ فرحبخش، وکیل پایه یک دادگستری" که بر روی یک سطح فلزی نقره ای رنگ حک و روی دیوار طبقه چهارم آپارتمانی در حوالی خیابان یوسف آباد تهران نصب شده، نشانی خوبی است تا مطمئن شوی که علی فرحبخش و خانواده اش در آن خانه میزبان جمعی از روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی-سیاسی هستند. روزنامه نگاری که 11 ماه دور از خانه و خانواده اش در سلول های زندان اوین روزگار سپری کرد.

دیروز ( چهارشنبه )، 18 مهر ماه علی فرحبخش ، روزنامه نگار پذیرای کسانی شده بود که هر یک در گذشته نه چندان دور یا روزنامه ای را از دست داده و یا در گوشه ای از زندان بزرگ اوین گذران عمرکرده بودند.

سفید، سیاه، زرد و آبی به ترتیب رنگ دکمه های زنگ آپارتمانی است که اگر آبی را فشار دهی، علی فرحبخش که تازه شب قبلش از بند 350 اوین آزاد شده ، از آن سوی آیفون به داخل راهنمایی ات می کند: "خوش آمدید، طبقه چهارم"

پیش از همه، پدر علی فرحبخش با مو ها و ابروان سفید رنگش در را باز کرده و به استقبال می آید و پشت سر پسر تازه آزاد شده اش.

 "چشم هایتان روشن آقای فرحبخش!"

11 ماه دوری، فرصتی کافی است برای دلتنگی یک پدر نسبت به فرزند خردسالش؛ شاید به همین دلیل است که علی فرحبخش لحظه ای چشم از دخترش برنمی دارد. دختری سه، چهار ساله که موهایش را از دو طرف بسته و لباسی صورتی رنگ بر تن دارد.

بر صورت میهمانان اگر بنگری چهره های آشنایی دیده می شود. احمد زیدآبادی روزنامه نگار کنار محسن کدیور، عضو هیات علمی کانون حکمت و فلسفه نشسته است. محمد بسته نگار، فعال ملی مذهبی در گوشه ای و زهدی، مدیرمسوول روزنامه ی توقیف شده آریا هم در گوشه ای دیگر. بهروز گرانپایه روزنامه نگار هم با اندکی فاصله پهلوی عیسی سحرخیز روزنامه نگار و مدیرکل امور مطبوعاتی وزارت ارشاد دولت اصلاحات نشسته است.

ژیلا بنی یعقوب و بهمن احمدی امویی، همسران روزنامه نگار هم روبروی هم نشسته اند. رضا تهرانی، عضو شورای سردبیری روزنامه توقیف شده صبح امروز، بدرالسادات مفیدی، دبیر انجمن صنفی روزنامه نگاران، کیوان صمیمی، مدیر مسوول نشریه توقیف شده نامه هم از دیگر میهمانان علی فرحبخش هستند.

روی مبل های قهوه ای رنگ نشسته اند و هر یک به زبانی به علی فرحبخش و خانواده اش تبریک می گویند.

پدر از خاطرات دوران وکالت و قضاوت خود می گوید و پسر از روزهای گذشته در زندان. بیش تر میهمانان طعم زندان را چشیده اند. به همین خاطر سعی می کنند میان حرف های فرحبخش چیز تازه ای جست و جو کنند.

برخی با کفش نشسته اند و برخی پاهایشان را روی کف پوش های چوبی خانه نهاده اند تا پس از ساعتی خوش و بش و گفت و گو در هال و پذیرایی " ال " شکل این خانه خداحافظی کنند و خانه را ترک.

دختر کوچولوی فرحبخش لحظه ای از کنار پدر دور نمی شود...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
از طرف او! سه شنبه هفدهم مهر 1386 11:21
تنها کامنتی رو که از روز اول وبلاگ تا حالا قلقلک ام داد برای پست قبلی خانم یا آقای "از طرف او" نوشته بودند. متن کامل هر دو کامنتشون رو اینجا می ذارم. فقط اون علامت تعجب های مدام کمی حالت تمسخر داشت که رنجیدم...

یه وبلاگ , چند تا ادم تکراری و حرفهای تکراری , یه فضای مجازی و حرفهای مجازی و
ادم های مجازی. وقتی اوضاع اینطور باشه قناری بلیط اواز می فروشه . لرزش گوشی
میشه اضطراب سارتری و اتاق تاریک رحم مادر .حتما شما هم که اقا ایمان باشی میشی جناب هدایت خدا بیامرز که از گور بلند شده و اومده داره وبلاگ نویسی میکنه
در ضمن نیچه و سارتر و مولانا و شاملو و هر کی که مهمه رو میشناسه و خونده و صد البته به درک کامل رسیده و اصلا منتشو سر بقیه نزاشته , عشق براش یه چالشه !!! و فقط حضور فیزیکی یه ((چیز )) رو می تونه تحمل کنه و در عین حالی که
تو وبلاگش کمترین چیزهایی رو که از وسعت ذهنش ! تراوش میکنه رو می نویسه ادم
خود سانسوریه.

بکن این نقاب رو اقا ایمان , فکر میکنم خیلی وقته که فکر میکنی که فکر میکنی ,

خویشی که هست مایه مرگ خویش/ باید شکست جان و تن اش / باید

 

و کامنت دوم:

یادم میاد تو روزهایی که قرار بود وبلاگها رو ارشاد ثبت کنه با افتخار بالای وبلاگت نوشتی که هرگز این کار رو نمی کنی. دلیلش رو ننوشتی اما معلوم بود . این که تو روشنفکری , به ازادی احترام میگذاری , مدرنی و به ارزشهای مدرنیته وفاداری .اما...
همین اقا ایمان روشنفکر که اینقدر ازادی رو دوست داره که بیشتر شبیه انارشیستها
می مونه تا دموکراتها طاقت کمترین نقدی رو نداره, اینقدر عصبانی میشه که بلا فاصله محکوم می کنه , یه کم دقت کنی می بینی که این همون کاریه که حکومت گران ما انجام می دن , می بینی که لحن نوشته ات فقط یه کم مودبانه تر از
دارو دسته روزنامه کیهان بود.راست میگن که ادما بیش از اینکه شبیه پدر و مادرشون
باشن شبیه حاکمان حکومتشون اند.بماند که اگه به دست طرفدارات می افتادم کتک هم میخوردم .به هر حال برای تو که بد نشد , این همه ابراز علاقه من رو هم خوشحال میکرد.البته چون من ادم کوچیکی ام شما که بزرگتر از این حرفهایی !!! تا حالا این کار رو نکرده بودم .(کامنت گذاشتن ) دیگه هم نمی کنم.شما که روشنفکراشین اینطوری هستین وای به بقیه . اما به ادمای مهمی که میشناسی باختین رو هم اضافه کن برای یاد گرفتن منطق گفتگو .
با خودت روراست باش.ببین با نوشته هات چقدر به دیگران نه به خودت اضافه شده من تو و دوستات مثل ماتریوشکا , لی لی , و... رو از روی نوشته ها میشناسم .اونا برای خودشون مینویسن اما تو برای دیگران.اونا مینویسن چون هستن تو مینویسی که باشی.در ضمن هیچ تاملی نابه هنگام نیست.تو تامل کن نابه هنگام بودنش با بقیه. واژه ها اعتبار ادما هستند , اونارو این طوری هدرنده . می بینی , مثل اینکه من هم دارم هدرشون می دم. ما را به خیر و شما را به سلامت

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
ان نگفتیم که به کار اید

 

و حرف من :

جناب از طرف او!

در منطق دیالوگ تا زمانی که طرف مقابل به آستانه ی تحمل خودش نرسیده بحث و گفت و گو ادامه می یابد. من که نرسیدم و از این که قلقلکم دادید هم  ممنونم. لزومی هم نداره از اهمیت کامنتتان سخنی نگاشته شود. اگه نتونستید کامنت بذارید منتظر ایمیلتون هستم.

 

بودن

هستن

نوشتن

من فقط می نویسم نه برای این که هستم و نه برای این که باشم.

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
یک صبح! یکشنبه پانزدهم مهر 1386 11:11
ساعت ۱۱ با صدای لرزش موبایلم از خواب بیدار می شوم. مثل هر روز دست و دلم هم می لرزد. مانند همیشه دلهره دارم و بر منوال هر صبح به یاد دلهره ی سارتری می افتم. امروز با خود چه خواهم کرد ؟

وقتی کولر خانه روشن است حدود ۱۰ سانتی متر از پنجره ی اتاق ام را باز می گذارم تا هوا در جریان باشد. اما این روز ها که "این فصل دیگری است که سرمایش از درون درک صریح زیبایی را پیچیده تر می کند" کولر خاموش است . بنابراین پنجره ی اتاق را تا جایی که می توانم باز می کنم تا هوای بیرون به داخل اتاق بیاید.

امروز که از خواب بیدار شدم صورتم رو به همان پنجره بود. پنجره ای که هماره نور آفتاب از درزش به صورتم می تابید. صبح امروز اما هیچ نوری روی صورتم نبود تا برای لحظه ای لحاف را روی صورتم بکشم تا اذیت نشوم. ابر ها در مبارزه با آفتاب پیروز شده بودند...

احساس می کنم سردم شده است. به زحمت ـ به دلیل خشکی بیش از حد بدنم ـ از تخت ام بلند می شوم و پنجره را می بندم. پرده را می کشم. در لحظه از تاریکی و گرما لذت می برم.

به روزهای جنینی ام فکر می کنم که داخل رحم مادرم همین شرایط را داشتم با یک تفاوت : آنجا هیچ نمی دیدم و هیچ نمی اندیشیدم...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
شنبه چهاردهم مهر 1386 10:25
دیشب ماه رو دیدم. یه هلال نازک و ظریف. و ماه رمضان برایم تمام شد. . .

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
سه شنبه دهم مهر 1386 12:35
۱. تا حالا پیش اومده تو هوا سیر کنین و مست و شاد و عریان باشین و یه دفعه یه اتفاقی بیفته که از اون بالا تلپی بیفتین پایین؟ مثل این می مونه که داری با تلفن حرف می زنی و منتظری که یه چیزی از طرف بشنوی و یه دفعه تلفن قطع بشه.

۲. روزها و شب های قدر و احیا رسیده و به فکر مسلمونایی هستم که ۱۱ ماه هر گه ای دلشون خواست می خورن و تو این یک ماه که نه تو این چند روز می خوان تلافی شو در بیارن. قران به سر می ذارن. جوشن کبیر می خونن تا شاید یکی صداشونو بشنوه و جواب بده. نفرین می فرستن به روان یه قاتل. آخه مگه می شه نفرین یه قاتل علیه یه قاتل دیگه پذیرفته شه؟

۳.مگه می شه عاشق یه زن بشی و بتونی دوسش نداشته باشی؟! چالش بزرگیه عاشق یه زن شدن. اینو خیلیا می گن!

۴.حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم. اگر خود از خویشتنم بارویی پی افکنده باشم!

۵.تورج(دوست گرافیستم) بعضی وقت ها می گه آقا گرافیکم نمیاد. مگه زوره؟ منم تو این چند روزه وبلاگم (یا نوشتنم؟) نمیومد. شخصیتم طوریه که اگه کسی زورم کنه لج می کنم. در این مورد هم دو تا گزینه داشتم: یا اینقدر بنویسم که حوصله ی خواننده سر بره یا اصلا ننویسم. برای مورد اول قبل از این که حوصله ی خواننده سر بره حوصله ی خودم سر رفت. پس مورد دوم رو انتخاب کردم که مقداری لج کرده باشم.

۶.جسته گریخته کتاب می خونم. ۳۰ صفحه از یکی. ۴۰ صفحه از این و مثلا ۸ صفحه از او یکی تا هم کتاب خونده باشم و هم مطالب گوناگون مثل سم مغزم رو متلاشی کنه. حس می کنم رگه های زرد و سبز مخم جلوم رژه میرن. این مخ زار نزار اشکبارانم چو شمع.

۷. شب ها زود می خوابم و صبح ها دیر بیدار می شم.  وقتی می خوام یه کاری بکنم اینقدر لفتش می دم تا وقت بیشتری بگذره و زودتر بتونم بخوابم.

۸.فقط یه چیزه که حضور فیزیکیش خسته ام نمی کنه. (من آدم بسیار خود سانسوری هستم) این مورد رو سانسور می کنم تا توضیح اضافه تری نداده باشم.

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |