گاه پیش می آید که از همه چیز به دور می شوی. دوست داری تمامی آن پنجره هایی را که روزگاری دراز در ذهنت بسته بوده، به میان بیفکنی و همه را یکجا باز کنی و خیره شوی؛ دهانت را به ژرفا باز کنی و فریاد بزنی. از این پنجره به آن یکی و پنجره های دیگر. گم شوی میان شان و هیچ کس صدایت را نشنود.
گاه پیش می آید که رنج، همه ی هر روز و هر لحظه ات را فرا می گیرد. دوست داری بگردی و پیدا کنی و ببینی که چگونه می توان پیدا و پنهان این همه رنج را از هم تشخیص داد. می خواهی دست ات را به قدرت تمام میان سینه ات فرو کنی. خود را بشکافی تا بل بیرون بریزند و وجودت از هر چه پیدا و پنهان هر نوع رنجی که هست و نیست تهی شود.
گاه پیش می آید که آن قدر در عمق فرو می روی که فقط چشم هایت را توان زندگی است. دوست داری از درخت ِ همسو با نظاره گاه نگاهت بالا بروی؛ روی بالاترین شاخه اش بایستی، چشمانت را ببندی و روی یک پایت چرخی بزنی. احساس بزرگ تهی بودن را به چنگ آری و بیداد کنی. دادی بزنی و بیدادی کنی.
گاه یش می آید که خسته می شوی از رنجیدن. دوست داری هر چه زمان و ساعت است در مشت ات بگیری و به تمامت نفرت بفشاری. می خواهی هیچ نباشد. حتی خودت. در این لحظه فقط «مرگ» است که پی در پی روی مژه هایت قدم می زند. هیچ چیز نمی بینی جز او. می ترسی و چشمانت را می گشایی و «مرگ» در اندیشه ات نابود می شود. گاه پیش می آید که درست در روز تولد معشوق ات از رنج هایت می نویسی . . .
گاه پیش می آید که رنج، مدرنیت را فراموش ات می کند . . .
ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
|