سال هاست برای آینده ی دور و چه بسا نزدیک زندگی ام برنامه ریزی نمی کنم. بهتر است بگویم که این کار – یعنی برنامه ریزی – را دوست ندارم. می توان از دو رویکرد به این موضوع نگریست. رویکرد نخستم کمی محافظه کارانه است. به این معنا که اگر برنامه ریزی کرده و به هدف موردنظرم نایل نشوم، بر خود لعنت بفرستم که چرا فلان جای برنامه ریزی ام اشتباه بوده و چرا جور دیگری برنامه نریختم که بدون پیش آمدن هیچ مشکلی به هدفم برسم. از این که دست کم خودم به خویشتن اشتباه خویش را گوشزد کنم خوشم نمی آید چه، ممکن است این گوشزد ناشی از عدم برنامه ریزی صحیح بوده باشد. بنابراین در این رویکرد، برای فرار از «هدف» و در پی آن «اشتباه»، برنامه ای نمی ریزم.
اما رویکرد دوم ام کمی فلسفی است. هنگام برنامه ریزی، یک سوال ذهنم را مشغول می کند:« آیا ساعاتی دیگر من همانی خواهم بود که اکنون ام؟» پاسخ به این سوال بسیار ساده است. از هر کودکی و نوزادی که زبان سخن دارد، بپرسی پاسخ «نه» خواهد داد. آیا همین «نه» برای این که شخصی مثل من برنامه نریزد، کافی نیست. آیا امکان این نیست که اکنون برنامه ای بریزم و لحظاتی بعد به خاطر تغیر در حالاتم، از طرح برنامه پشیمان شوم. به یقین هست و این «هست» مجابم می کند تا جایی که می توانم نه برای خود و نه دیگری برنامه ای نریزم.
امروز (که پنجشنبه بود!) بنا به دلیلی و بدون هیچ برنامه ای رفتم تا در خیابان های این شهر پرسه بزنم. معمولا در میدان آریاشهر (ابتدای ستارخان) برای سه مسیر تاکسی خطی هست. در دسترس ترینش را انتخاب کردم. به سمت انقلاب می رفت. پیاده که شدم به مرکز فروش کتاب های نایاب و دست دوم رفتم. فراموش کرده بودم نام کتابی را که از مدت ها پیش قصد خریدش را داشتم. وارد یکی از مغازه ها شدم. همین طور که ورق های کهنه های کتاب را نگاهی می انداختم به اسم فراموش شده ی کتاب هم فکر می کردم. فروشنده که پسری جوان (حدود 30 ساله) بود، تا آمد که بپرسد چه می خواهم، «همراه با باد»، دفتر شعر عباس کیارستمی به خاطرم آمد.
*دارم ولی خیلی گرونه
** حالا ببینمش
*شیش تومنه
**تخفیف هم می دی؟
*پنش تومن می دم.
چهار هزار و 500 تومن دادم و کتاب را خریدم. گفت و گوی من با آقای فروشنده درباره ی عباس کیارستمی، 10 دقیقه ای طول کشید. موقع خداحافظی 500 تومان پس داد و دست آخر کتاب را با قیمت چهار هزار تومان خریدم.
قرص ماه که بالا می آید
از خاوران
احساس عاشقانه ام اوج می گیرد
اندکی*
*قطعه شعری از همان کتاب
ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
|