تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• شهریور 1387
• مرداد 1387
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

. . . یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 22:19
سه چهارم قرص ماه

در آسمانی روشن

نیمی از من در اتاقی تاریک

هر دو نگاهمان به یک روست  . . .

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 21:51
عجب . . .

چه کامنت های کوبنده ای!

حال کردم

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 11:21

preparing for exam

.

.

.

mariolatry

.

.

.

misogynist

!!!!

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
برنامه ریزی جمعه دهم خرداد 1387 1:30

سال هاست برای آینده ی دور و چه بسا نزدیک زندگی ام برنامه ریزی نمی کنم. بهتر است بگویم که این کار – یعنی برنامه ریزی – را دوست ندارم. می توان از دو رویکرد به این موضوع نگریست. رویکرد نخستم کمی محافظه کارانه است. به این معنا که اگر برنامه ریزی کرده و به هدف موردنظرم نایل نشوم، بر خود لعنت بفرستم که چرا فلان جای برنامه ریزی ام اشتباه بوده و چرا جور دیگری برنامه نریختم که بدون پیش آمدن هیچ مشکلی به هدفم برسم. از این که دست کم خودم به خویشتن اشتباه خویش را گوشزد کنم خوشم نمی آید چه، ممکن است این گوشزد ناشی از عدم برنامه ریزی صحیح بوده باشد. بنابراین در این رویکرد، برای فرار از «هدف» و در پی آن «اشتباه»، برنامه ای نمی ریزم.

اما رویکرد دوم ام کمی فلسفی است. هنگام برنامه ریزی، یک سوال ذهنم را مشغول می کند:« آیا ساعاتی دیگر من همانی خواهم بود که اکنون ام؟» پاسخ به این سوال بسیار ساده است. از هر کودکی و نوزادی که زبان سخن دارد، بپرسی پاسخ «نه» خواهد داد. آیا همین  «نه» برای این که شخصی مثل من برنامه نریزد، کافی نیست. آیا امکان این نیست که اکنون برنامه ای بریزم و لحظاتی بعد به خاطر تغیر در حالاتم، از طرح برنامه پشیمان شوم. به یقین هست و این «هست» مجابم می کند تا جایی که می توانم نه برای خود و نه دیگری برنامه ای نریزم.

امروز (که پنجشنبه بود!)  بنا به دلیلی و بدون هیچ برنامه ای رفتم تا در خیابان های این شهر پرسه بزنم. معمولا در میدان آریاشهر (ابتدای ستارخان) برای سه مسیر تاکسی خطی هست. در دسترس ترینش را انتخاب کردم.  به سمت انقلاب می رفت. پیاده که شدم به مرکز فروش کتاب های نایاب و دست دوم رفتم. فراموش کرده بودم نام کتابی را که از مدت ها پیش قصد خریدش را داشتم. وارد یکی از مغازه ها شدم. همین طور که ورق های کهنه های کتاب را نگاهی می انداختم به اسم فراموش شده ی کتاب هم فکر می کردم. فروشنده که پسری جوان (حدود 30 ساله) بود، تا آمد که بپرسد چه می خواهم، «همراه با باد»، دفتر شعر عباس کیارستمی به خاطرم آمد.

*دارم  ولی خیلی گرونه

** حالا ببینمش

*شیش تومنه

 

**تخفیف هم می دی؟

 

*پنش تومن می دم.

 

چهار هزار و 500 تومن دادم و کتاب را خریدم. گفت و گوی من با آقای فروشنده درباره ی عباس کیارستمی، 10 دقیقه ای طول کشید. موقع خداحافظی 500 تومان پس داد و دست آخر کتاب را با قیمت چهار هزار تومان خریدم.

 

قرص ماه که بالا می آید

 

از خاوران

 

احساس عاشقانه ام اوج می گیرد

 

اندکی*

 

*قطعه شعری از همان کتاب

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
پنجشنبه دوم خرداد 1387 18:44

نخست:

من عشق را می فهمم . هم از آن روز که شیوه ی عبادت باژگون شد. روزی که من صلیبی شدم بر زیر و با پشتی خمیده، زانوان بر زمین نهادم و او بر محراب نشست و شد مریم ِ مقدس. مقدس بود و نگاهش نیز. پشت کرده بودم به نیمکت های چوبین و کر شده بودم بر آوازهای غریب و ملتمس. آخر من، صلیب ِآنان بودم و اکنون نبودم. به یاد می آوردم روزهایی و شبانی را که آن بالا بر دیوار تکیه زده بودم و چگونه دستهایی به هم گره خورده، غم ِ میخ های کوبیده بر دستم را می خوردند. چه شد که به یکباره کنده شدم و بر زمین افتادم و میانم شکست.

به یاد آوردم. روزی که هیچ کس را یارای پذیرشم نبود. به ناگاه آمد و ایستاد. پنداری می دانست باید درست جایی بایستد که آفتاب از تنها گریزگاه ِنور، آن جا می تابید.

آنک، میخ از دستانم برکنده شد و بر زمین افتادم. آرام آرام رفت و برآن بالا، حتی بالاتر آرام گرفت. بی هیچ میخی. نگاهم مسیحایی شده بود و او را نگاه داشته بود. هم از آن روز بود که عشق را فهمیدم.

                                                               ***

دوم:

من عشق را می فهمم. عشق به یک زن را. از آن روز که عاشق زنی شدم. از چشم و ابروی نازنینش گرفته تا ناخن پا و دیگر اندامش. زنی که سلسله ی مویش حلقه دام بلا شد و چون حلقه بر درش فتادم. زنی که فسخ معادله ی جنسیت اش شد. زنی که برای دیدن اش کله ی سحر بیدار می شدم و خود می شکستم و آیینه را هم. خود را می آراستم به سویش می دویدم تا «ببینمش و مگرم درد اشتیاق ساکن شود». زنی که غبار از دل چو می نشست، می نشاند و حور سرشت بود. برآیند آن همه پیچ و تاب و عتاب و ناز و عشوه و کرشمه و هزار غمزه و تمنا را دیده ام من. مرده بدم، زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم. عشق و شباب و رندی و مجموعه ی مراد را دیده ام من. هم از آن رو بود که شاید همزیستی مسالمت آمیز من با زنان، به واسطه ی حضور این زن در زندگی ام ، تغییر یافت( خیال این زن هنوز هم وقتی شب تنهایی ام در قصد جان است، لطف های بیکران می کند ...). عشق من به مریم مقدس هنوز به طور آتشین در رگ هایم روان است و جاری و من این را فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم.

باری قصه کوتاه می کنم که اگر اطاله شود سر به بازار قلندر می نهم و گلو به فریاد عشق پاره می کنم . . .

                                                                  ***

پی نوشت 1 : این نوشتار شاید پاسخی است به نوشته ی حمید.

پی نوشت 2: بدیهی است که اگر دوست دارم دوباره عاشق شوم ( که چه بسا هستم) نقض عشق آتشین گذشته ام نیست. چون نیست بر سر آتش میسرم که نجوشم . . .

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |