تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• شهریور 1387
• مرداد 1387
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

بوی گه! سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 0:45
فضای روزنامه بوی گه می دهد.

مترو بوی گه می دهد.

پیاده روی می کنم و بوی گه می آید.

چه بوی گهی گرفته این مغز من.

*********************************************************************

 

پی نوشت: حباب وار براندازم از نشاط کلاه

                اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
آنک تورج . . . دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 0:39
آنک تورج . . .

 

پی نوشت: می خواهم به یقین برسم

نامت را به من بگو . . .

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
مارمولک پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 0:52

دو سال است رازهایم را فاش می کنم

 

در گوش مارمولکی که

 

سه سال تمام بر پنجره ی همسایه ی روبرو چسبیده است

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |
به خاطر تولد عباس کیارستمی شنبه یکم تیر 1387 1:14
تک درخت و ستاره

 

یک روز؛ نیم روزی یا شبی، در یکی از کویرهای همین اطراف، جایی که تا کیلومترها آن طرف تر نه درختی بود نه جانوری و فقط جاده ای پرپیچ و خم بود، تخمی از دل خاک سر برآورد، بیرون جهید و جوانه ای زد. نور بر ساقه هایش تابید تا دل از خاک برکند و سر برآسمان نهد. از جاده پرپیچ و خم که روبه رویش بود، هرازگاهی یک ماشین صحرایی عبور می کرد. نگاهی به جوانه - که حالا به یک درخت با برگ های کم پشت تبدیل شده بود - می انداخت و می رفت. انگار فقط برای تماشا بود. هیچ کس نزدیک اش نمی شد. گاهی و بی گاهی باران می آمد و تک درخت را سیراب می کرد. شب که می شد به ستاره های بالای سرش که خیلی به هم نزدیک بودند، نگاه می کرد. بعضی شب ها که خوابش نمی برد، از میان میلیون ها ستاره، یکی را انتخاب می کرد و تا صبح با او سخن می گفت. حرف هایی را می گفت که به گوش هیچ احدالناسی نرسیده بود. آن ستاره، پرنورترین ستاره آسمان بود. تک درخت به ستاره قول داد تا بالاخره روزی به او برسد و در آسمان ها سیر کند. در روزی آفتابی یک نفر با یک ماشین صحرایی آمد نزدیک او ایستاد و شروع به کندن چاله کرد. چاله ای مستطیل شکل و به اندازه قدش. بیشتر شبیه قبر بود تا چاله، آن شخص چند روز بعد شب هنگام آمد و درون قبر خوابید. آن شخص در دستش یک گیلاس داشت. آن شخص تا آن روز «طعم گیلاس» را نچشیده بود... تک درخت روز به روز تنومندتر می شد. با ستاره اش درباره بچه ها حرف می زد. چیزهایی درباره بچه ها می گفت که هیچ یک از پدر و مادرها نمی دانستند، می گفت که بچه ها هر روز از کنارش رد می شوند و به سمت «خانه دوست» می روند. ستاره هم نمی دانست این تک درخت درباره چه چیزی با او حرف می زند. تک درخت هر روز داشت به ستاره اش نزدیک و نزدیک تر می شد. یک شب ستاره که از آن بالا همه چیز را می دید خبری به تک درخت داد. خبری که تا سال ها فکرش را به خود مشغول کرد. زلزله ای در آن نزدیکی ها رخ داده بود. تک درخت چند تا از برگ هایش را به دست باد داد تا «باد آنها را با خود ببرد» به منطقه زلزله زده. به «زیر درختان زیتون» جایی که «زندگی بود و دیگر هیچ.» ستاره هر روز پرنورتر می شد و تک درخت به او نزدیک تر ... آنقدر تنومند شده بود که سایه اش وسط کویر و کنار جاده به قدر کفایت خنکای مرهمی باشد. آنقدر پربرگ و شاخه که نخلی از جنس زر در سایه اش قرار گیرد. ستاره و تک درخت چنان صمیمی شده بودند و نزدیک که دور می نمود جدایی شان. هر «ده» شاخه اصلی تک درخت دوست داشتند تا به ستاره برسند. با شاخه هایش که همه روبه آسمان بودند، آنقدر زیبا شده بود که کویر در سایه اش قرار گیرد و به او حسادت کند. آخر، این تک درخت هم ستاره هایش را از او گرفته بود و هم شکوه اش را. دیگر همان جوانه ای نبود که به بادی تند ساقه ای بشکاند و برگی بریزاند. یک شب، باران می آمد، ماه و ستاره ها توی ابرها پنهان شده بودند. تک درخت ما حالا دست اش به ابرها می رسید. می دانست ستاره اش پشت کدام ابر است. با بلندترین شاخه اش آن را کنار زد. او به ستاره اش رسیده بود. تک درخت به قول اش عمل کرده بود. ستاره را در آغوش گرفت، او و ستاره یکی شده بودند. تک درخت به ستاره تبدیل شده بود. او تنها درختی بود که به آسمان رسیده بود. تک درخت ما تنها درختی است که به آسمان رسیده است ...

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |