تبليغاتX
تاملات نا به هنگام
• منوی اصلی
• صفحه نخست
• پست الكترونيك
• آرشيو مطالب
• امكانات
• پرينت صفحه
• خانگي سازی
• اضافه به علاقه منديها
• آرشیو مطالب
• آبان 1388
• تیر 1388
• خرداد 1388
• اردیبهشت 1388
• فروردین 1388
• اسفند 1387
• آرشيو
• جستجو
• پیوندها
• آمار وبلاگ
• افراد آنلاين:
• تعداد بازديدها:

عجیبا غریبا! جمعه شانزدهم اسفند 1387 20:21

دیروز مطابق پنجشنبه ها – که سعی می کنم استراحت کنم!-  تا دیر وقت بیدار بودم. ساعت یک و نیم را نشان می داد. موبایلم زنگ خورد و مطابق معمول – که موبایلم سایلنت است همیشه! – نشنیدم. شماره ایرانسل ناشناسی بود. مطابق معمول – که به میسد کال های ناشناس اهمیتی نمی دهم! – نخواستم بهش زنگ بزنم. اما فکر کردم شاید آشنایی بوده و اتفاقی افتاده. بنابراین زنگ زدم. دختری خوش صدا آن سوی خط بود. گفت "آرزو" هستم. در جوابش گفتم من آرزوهای بی شماری دارم؛ شما؟ که پاسخ داد: " میشه منم یکی از آرزوهات باشم؟"

-          شماره ی منو کی داده بهتون؟

-          میشه بگی اسمت چیه؟

-          عرض کردم شماره ی منو از کی گرفتی؟

-          پس صدات می زنم آقای صفر نهصد و دوازده . . .!

موبایلم استثنائا روی اسپیکر بود. مادر با شنیدن این مکالمه به اتاق آمد. با ایما و اشاره از هویت دختر سوال کرد که من نیز با همان ایما و اشاره ناشناس بودنش را توضیح دادم. دختر ادامه داد: "میشه در مورد سکس با هم حرف بزنیم؟"

-          شماره ی منو از کجا پیدا کردی؟

-          ببین! یعنی تو از صدام نمی فهمی که من چی می خوام؟

-          نه. چی می خوای؟

-          ببین. من میخوام. می فهمی؟ می خوام.

چشمان بهت زده مادر کافی بود تا در لحظه گوشی را قطع کنم. عجیبا غریبا؛ عجیبا غریبا؛ عجیبا غریبا!!

 

 پی نوشت: بلاگ رولینگ عزیز بالاخره برگشت!

 

 

 

ایمان پاک نهاد(مضراب) : |